تبليغاتX
خلوتگه راز ...

خلوتگه راز ...

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش...... هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

وای باران ! باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
از گریبان تو صبح صادق
میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه ، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه ، بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هربهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
باز کن پنجره را

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:14 توسط علیرضا|

 

دل خوش نزديك است!

باورش كن !

وبگو!

داد بزن

آي، اي مردم شهر دل خوش نزديك است

و اگر شاعر باران وطبيعت پرسيد:"دل خوش سيري چند!؟"

دست در دست شعورش بدهيم

تا كه با هم برسيم سر يك كوچه سبز

ونشانش بدهيم،دل خوش يعني كه:

پدرت امشب هم، به سلامت برگشت!

وقت صبحانه، خدا،

از سر سفره مهر،لقمه عشق به مادر مي داد

دل خوش يعني كه:

خواهرت مثل تو خوشبختي را، از لب پنجره آويزان كرد،

يا همين كودك ديروز وپريروز خيال، مرد امروز نگاهت شده است!

دل خوش نزديك است

دل خوش آنجايي است كه تو از راه دراز ،از خدا هديه گرفتي وسپس،

شكر آن يادت رفت!

دل خوش نزديك است!

پي پی آن، تا ته دنيا ندويم!

يا در انديشه ديروز،به آرامش آن شك نكنيم

دل خوش نزديك است

باورش كن

وبگو

آي ،اي مردم شهر ،

دل خوش نزديك است!!!

**********************************

خدا جون... صلاح میدونی این در حکمتت رو ببندی یه کمی در رحمتت رو باز کنی..!!؟؟

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 13:8 توسط علیرضا|

 

مثل یک قاصدک خسته به باد

مانده در گوشه ی دیوار توهم تنها

من به تو محتاجم

مثل یک شاخه ی خشکیده به برگ

مثل یک برگ به افتادن بر روی زمین

و زمینی به علف

گوسفندی به چرا

و چرایی که جوابش را باد

                                   برده تا مرز نمیدانم ها

من به تو محتاجم

مثل دستی به ترحم

و نگاهی به گناه

               مانده در حسرت لبخندی از احساس تهی

من به تو محتاجم

مثل اشکی به سقوط...

بغض سردی به شکستن

و سکوتی به صدا

و صدایی  که در ان لرزش یک عاطفه بی معنی نیست

من به تو محتاجم

مثل باران به دعا

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 13:36 توسط علیرضا|

 

دعوتت میکنم امروز به صرف باران

در غروبی که پر از شوق سکوت است و پر از حسرت نور

پشت باغ ابدیت با من

بر سر میز تناسخ بنشین

چشم در چشم غروب

با دوفنجان پر از خاطره ی داغ بلوغ

ظرفی از قند تبسم لبریز

 سردی بودنمان را به بخار سر فنجان زمان بسپاریم

حبه ای عاطفه از ظرف خدا برداریم

و بنوشیم زمان را تا ته

و به ته مانده ی تقدیر ته خاطره دلخوش باشیم

و بگوییم به خود:

شاید این فال همانی باشد

 که خیال پر تشویش دم رفتن را

می برد آن ور پرچین مه آلوده ی شک

و به سهم خود از این حادثه راضی باشیم

و سرانجام نمی دانم را

بسپاریم به دانستن فنجانی از ادراک تهی

...

 

 

                                        جور دیگر

 

چشمها را چه بشوییم چه نه

به دل خاطره ی گریه ی  دیشب مانده است

آسمان در پس قرنیه ی غم آبی نیست

و قناری تنهاست

چه قفس رنگ خدا باشد چه نه

و در  آن سوی خیال

می شود جور دیگر دید ولی

دیگری نیست که با جور من و جور شما جور شود

جورها ان طرف حادثه بد ناجورند

چشمها را که بشوییم فقط

حس یک گریه ی بی خاطره را دارد و بس

قلب ها را باید شست

جور دیگر باید بود ...

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 20:58 توسط علیرضا|

 

ای معبود من...

ای گرداننده ی ماه و خورشید...

من در این واپسین روزها سعی دارم قدم هایم را استوار تر از قبل سازم و با دلی مملو از عشق به نزد تو ایم....اما هنوز مرددم که ایا من لیاقت دیدار با تو را دارم؟؟؟ایا حالا که به سوی تو پر میکشم لایق دیدارت هستم؟؟؟

هرگام که برمیدارم انگار قدرت از پایم سلب میشود و من سست تر از قبل میشوم.من اما باز هم شوق دیدار تو را دارم و در این راه با پاهای های لرزانم قدم به سوی تو بر میدارم.امید است گناهانم را بر من ببخشایی و مرا چون همیشه بپذیری تا من این بنده ی رو سیاه درگاهت بال و پر بگشایم و با امید به بخشندگی ات به نزد تو ایم....


.:: نگاه ::.
**************************************
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند روزیست که هر دم به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دل آرایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لحجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده وآوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفر سبزه چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست
پس چرا رنگ تووآینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
وتماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
مشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
******************************

 


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 11:5 توسط علیرضا|

 

سپیده سحر به آرامی به درون چشمانت نفوذ می کند و تو را هوشیار می سازد تا روز از نو آغاز کنی.

آفتاب صبحگاهی با حرارت می تابد تا راه را برای تو روشن و هموار سازد تا تو بی هیچ دردسری به راهت ادامه دهی و زندگی کنی.

نسیم ملایم بهاری می وزد تا روح و جانت آرام گیرد و نفسی تازه به درون سینه ات بدهی.

درختان برایت سایه می گسترانند تا با خیالی آسوده استراحتی هرچند کوتاه داشته باشی.

و بالاخره شب فرا میرسد و مهتاب زندگیت به تو پیغام میدهد

که گام بردار.خداوند حافظ و نگاهبان توست....

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:45 توسط علیرضا|

به خوبي به ياد مي آورم آن روز باراني را...

آن روز كه بسان روزهاي گذشته با همان چتر آبي رنگت در ميان باران مي دويدي...ومن همانند گذشته تو را از پنجره ي غبار گرفته مي نگريستم....

ولي آن روز، روزي متفاوت بود....

تو آن روز همانند ديروز از ديدگان من دور نشدي...تو به طرف من مي دويدي.....

با ناباوري از پنجره فاصله گرفتم...كه تو را درون اتاق ديدم...

لبخند زدي و مثل هميشه آن چشمان خسته را از من پنهان كردي...

 

***

به خوبي به ياد مي آورم آن روز را.........آن روز كه گلدان گل مريمي را به من هديه كردي...به ياد گل هاي مريمي كه برايم  كشيده بودي...

و نگاهت را براي لحظه اي در نگاه من گره زدي...كاش آن لحظه هيچ گاه به پايان نمي رسيد و ما تا ابد در آن لحظه باقي مي مانديم...

اما آن لحظه بسان لحظه هاي دگر به سرعت گذشت و تو با من وداع كردي...

 

***

من از پنجره ي كوچك چوبي رفتن تو را به تماشا نشستم و تو را تا ابد به خالق گل مريم سپردم...

 

 

                                            با آرزوی بهترینها برای شما

                              پیشاپیش سال نو مبارک

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 17:48 توسط علیرضا|

هر روز پشت پنجره من او را مي ديدم او مرا... جذبه ی نگاهش مرا شيفته ي خود ساخت.

عاشقش شدم و اگر روزي نگاهم در نگاهش گره نمي خورد، دلتنگش مي شدم.

و اينگونه او شد همسفر لحظه هاي من...همسفري كه شعر بهار را زمزمه مي كرد...

روزي آواي غمناكش مرا به سوي خود فرا خواند،پنجره را باز كردم وناگاه ديدم با بي رحمي

معشوقه ي مرا...درخت تنومند سيب مرا بريدند....

ار باورم به دور بود كه آن نگاه گيرا را ديگر نخواهم ديد... 

 ***

و امروز پس از سال ها جوانه ي كوچكي در دل خاك، كنار مزار درخت من متولد شد و به من

سلام كرد...سلام بهانه ي رويش دوباره ي من....سلام معشوق من...  

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:33 توسط علیرضا|

سلام

باز اومدممممممممم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 19:50 توسط علیرضا|

هلال ماه محرم گشوده آغوشش
مگر ز وصف حسینم که گفته در گوشش؟
عجب عزای غریبی است که صدها سال
گذشته است و جهانی بود سیه پوشش
 
 
محرم آمد؛ عاشورایی دیگر در راه است؛ ذکر و تفهم در مصائب سالار شهیدان و اصحاب پاکش، جلایی خواهد بود بر زنگارهای روحمان.
سالها گذشته است ولی گویی صدای ضجه کودکان و اهل بیت عصمت و طهارت هنوز از نینوا به گوش می رسد.
گویی هنوز بوی خیمه های نیم سوخته کربلا مشام را می آزارد.
گویی این صدای شیون اصغر است یا نه؛ صدای گریه دخترکی است که گوشهای نازنینش زخم جفا خورده است.
غرش توام با شکوه و مظلومیت عباس علمدار است که به من و تو غرور می دهد.
زینب و رقیه و علی اکبر و علی اصغر و ... کجایند؟
و حسین ... همان که نامش مظهر ایمان است و ایثار
 
عقده های باقی مانده در گلوهامان را با اشک و معرفت گره بزنیم و برای ظهور فرزند برومندش دست به دعا برداریم.
 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 10:2 توسط علیرضا|


آخرين مطالب
» باران ...
» دل خوش نزدیک است ...
» نیاز ...
» فال ...
» نگاه ...
» روز از نو
» یادبود
» معشوق من ...
»
»
Design By : Pars Skin